دردمندان غم عشق دوا می خواهند به درت آمده از تو تو را می خواهند
روز وصل تو که عید است و منش قربانم هرسحر چون شب قدرش به دعا می خواهند
اندرین مملکت ای دوست تو آن سلطانی که ملوک از در تو نان چو گدا می خواهند
بسکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم پادشاهان همه نان از در ما می خواهند
زان جماعت که ز تو طالب حورند و قصور در شگفتم ز تو جز تو چرا می خواهند
زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفس طاعتی کرده و فردوس جزا می خواهند
عمل صالح خود را شب و روز از حضرت چون مطاعی که فروشند بها می خواهند
عاشقان سر کوی تو خود این همت بین که ولایت ز کجا تا به کجا می خواهند
تو با دست کرم خویش جدا کن از من طبع و نفسی که مرا از تو جدا می خواهند
عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشق عاقلان نعمت و عشاق بلا می خواهند
سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی از خدا خواهد و این قوم خدا می خواهند
در عزیزان ره عشق به خواری منگر بنگر این قوم کیانند و که را می خواهند
سلام به وبلاگ من خوش اومدین.وبلاگم رو با این شعر قشنگ شروع می کنم امیدوارم همگی عاشقان ره عشق باشیم.
درویشی به نزد پادشاهی رفت.
پادشاه به او گفت:ای زاهد. درویش گفت:زاهد تویی.
پادشاه گفت:من چون زاهد باشم که همه ی دنیا از ان من است.
درویش گفت:نی عکس می بینی. دنیا و اخرت و مملکت از ان من است و عالم را گرفته ام.
تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای......................
زاهد ان است که اخر بیند و اهل دنیا اخور بینند اما انان که احقند نه اخر بینند و نه اخور.
ایشان را نظر بر اول افتاده است و اغاز هر کار را می دانند.
از کتاب فیه ما فیه مولانا
ای ارزوی دیده ی دل بینا چگونه ای
وی مونس دل من تنها چگونه ای
از ناز و نازکی گر اینجا نیامدی
باری یکی بگو انجا چگونه ای
دل هدیه ی تو کردم ان را نخواستی
جان تحفه می فرستم ان را چگونه ای.................
که هر آنکه در نزد ما عزیزتر است
در پریشان کردن روزگار ما نیز توانایی بیشتری دارد.
خوب کردی که رفتی
واگر حرفی برای گفتن باقی گذاشته ای،
بهتر است که آن را آراسته و پاکیزه نگاه داری،
چه بسا در جهانی بهتر از جهان ما به کار آید.....................
بزرگوار باش!
بزرگوار باش تا عشقی پر شکوه تو را برگزیند.
وگرنه بهره ات عشقی است خاک آلود و لجن مال و نه تنها بر جای
خواهی ماند،بلکه به جای صعود برفراز برج هایی که هرگز چشمی
آنها را ندیده و عجایب آن بر قلب بشری خطور نکرده است،
به دره ی انحطاط فرو خواهی افتاد.
بهانه
همان روزی که راه افتادم بر زمین خوردم
نگاهم پیش رویم بود اگر با سر بر زمین خوردم
مرا بر دوش بار زیستن آنقدر سنگین بود
که من هم مثل هر جنبنده ای آخر بر زمین خوردم
سکوتی بود و لبخندی،مدادی،قلکی،قندی
مجالی نیست آه ای کودکی دیگر زمین خوردم
ببار از آسمان ای جاری ای آبی تر از دریا
که بی تو آب های ناگواری در زمین خوردم
رها مردی که چشمش باز بود از روی دار افتاد
ولی من خواب بودم وای در بستر زمین خوردم
برو ای همسفر دست تو خدا با تو که دستم را
رها کردی و خندیدی و دیدی بر زمین خوردم
بهانه ست این که می گویم زمین خوردم بهانه ست این
به پا بودم چه میکردم ؟همان بهتر زمین خوردم
آره همون بهتر که زمین خوردم و نتونستم با تو بیام
راستی خوب کردی که رفتی !